تبلیغات
★→رمــــان و متــن زیبــا←★ - مطالب فروردین 1397

رمان سرنوشت بی پایان قسمت بیست و پنجم

جمعه 31 فروردین 1397 11:10 ب.ظ

نویسنده : ♡ Maedeh ♡
به خاطر صبا جون گذاشتم




بدو بیا اینجا *_*

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 فروردین 1397 11:18 ب.ظ

بازماندگان قسمت1 ⁦^_^⁩

جمعه 31 فروردین 1397 10:10 ب.ظ

نویسنده : ✨Margaret✨
اینم از قسمت اول ⁦^_^⁩
اگه از داستانم خوشتون اومد نظر بدید
راستی اگه انتقاد یا پیشنهاد هم داشتید بگید

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 فروردین 1397 11:18 ب.ظ

*سرنوشت من قسمت۱*

جمعه 31 فروردین 1397 04:48 ب.ظ

نویسنده : Coraline Geats❣️
دوباره این صدای الارم مخ منو ترکوند-_-با اون صداش که هیچی شبیه صدای عر عر الاغ میمونه:/+صدای اون الارمت منو کشته:/خدایی نمیخوای عوضش کنی؟ صدای خواهرم آرام بود-_- موندم مامان با چه امیدی اسم اینو گذاشته آرام؟! شیطان میمونه-_- دو سال اختلاف سنی داشتیم من خواهر بزرگه بودم اونم کوچیکه کلا با هم خیلی صمیمی هستیم -نه خیر خیلی هم دوستش دارم تو چیکار داری اصلا؟ +خیلی کار دارم پاشو نیم ساعته مینا جون سفره صبحونه رو پهن کرده تو هم اونجا میخکوبیی:/ -خیلی خب الان میام مینا جون هم آشپز خونمون بود با آهو خانوم و نظافت خونه هم انا خانوم من بیش‌تر با مینا جون صمیمیت دارم سفره صبحانمون با این که من دیر اومده بودم کلی غذا مونده بود^_^واییی خدااا الان همتون رو میخورممممم واییییی تو چقدررر خوشگلییییییی +نترکی یه وقت:||| -نه عزیزم نمیترکم تو دیگه خیلی چوب خط شدی یکم بخور +نه نمیخوام مثل تو توپ قلقلی بشم تو به خوردنت برس -باشه خودت خواستی همه رو خودم میخورم*-* نمی‌دونم چرا بهم میگه توپ قلقلی هنوز گودی کمرم رو داشتم مامان بهم که میگه که غذا های تو میره یه جا دیگه حق دارن دیگه از بس میخورم ولی چاق نمیشم اهان اسمم اراله بابا این اسم رو انتخاب کرده واسم خانواده پولداری هستیم البته تعریف نباشه-_- بابام کارخونه رنگ داره و مامانم هم طراح لباسه کلا خیلی حساسه که لباسم خوب هست یا نه:/ خونمون سوبلکس هست من و آرام تو طبقه دومیم و مامان و بابا هم طبقه سوم طبقه اولم که کلا خونه دیه-_-بنده پشت کنکور هستم و مثل سگ خرخونی میکنم-_-البته دیگه یه زمان رو برای خودم اختصاص میدم دیگه وگرنه خل میشم از درس-•-


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

اسم داستانم ⁦^_^⁩

جمعه 31 فروردین 1397 03:40 ب.ظ

نویسنده : ✨Margaret✨
سلام گفته بودم که می‌خوام داستان بزارم
الانم می‌خوام اسم داستانم رو با یه خلاصه ی کوتاه بگم
اسم داستانم *بازماندگان* هستش

و حالا خلاصه ای از داستان.....
این داستان من در رابطه با زامبی هاست
قسمت‌های اولش ممکنه که خسته کننده باشه اما با گذشتن چند تا قسمت داستان جالب میشه
داستان بیشتر از زبون شخصیت اوله
تا ده قسمت اول خبری از زامبی ها نیست ولی سعی میکنم بعد از ده قسمت زامبی ها رو تو داستانم بیارم
و در آخر هم می‌خوام بگم که .........
حداقل پنج نظر بدید تا داستانم رو بزارم
فعلا بای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 فروردین 1397 03:54 ب.ظ

رمان سرنوشت بی پایان قسمت بیست و چهارم

جمعه 31 فروردین 1397 03:20 ب.ظ

نویسنده : ♡ Maedeh ♡
اینم از قسمت ۲۴ 
ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 فروردین 1397 03:24 ب.ظ

داستان بزارم یا نه ؟_؟

جمعه 31 فروردین 1397 02:26 ب.ظ

نویسنده : ✨Margaret✨
سلام مارگارت هستم ⁦;-)⁩
من یه داستان نوشتم میخوام از شما بپرسم که داستان رو بزارم یا نه
لطفاً حتما نظراتتون رو بهم بگید
فعلا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 فروردین 1397 02:32 ب.ظ

نتیجه‌ی نظر سنجی *-*

جمعه 31 فروردین 1397 12:20 ب.ظ

نویسنده : ♡ Maedeh ♡
داستان سرنوشت بی‌پایان رو بزارم؟
آره ^_^ 
(25 نفر)
نه :/
(0 نفر)
پس ادامش میدم

لطفا در نظر سنجی بعدی هم شرکت کنید
با تشکر مدیر وب Maedeh



دیدگاه ها : __
آخرین ویرایش: جمعه 31 فروردین 1397 12:27 ب.ظ

*عشق دروغ*قسمت۶*

جمعه 31 فروردین 1397 11:14 ق.ظ

نویسنده : Coraline Geats❣️
میدونم اولاش زیاد جالب نی………ولی از یه قسمت به بعد باحال میشه*-*پس لطفا نظر بدینننننننن………………آنچه گذشت:مرینت هویتش رو به رامونا و کورالین گفت*-*. (از زبون رامونا):-وقت سلفیهههه لیدیییی جونممممممم کوریییی تو لطفا اون طرف وایسا میخوام تنهایی با لیدی بگیرم *وای آنقدر نگو لیدی من مرینتممممم*-* تیکی:رامونا هویت مرینت یه رازه مگه اینکه کسی بفهمه نباید هی بگی لیدی-_- -باشه خوب! (فردا):خوب وقت ماموریتهههه*-*رامونا پاشووووو قرار شد تو بچه بشی منم مامان-_-(چه نقشه ای کشیدین واقعا:/)*کوری فکر نمیکنی خیلی چرته؟اخه ادرین به چی حسودی کنه!؟ما دختریم :/ (عجب نقشه ای:||) -پس باید یه پسر گیر بیاریم:/فعلا ماموریت کنسله ولی باید به مری یاد بدی چجوری مخ ادرینو بزنه اصلاااا اون کیووو دوس داره؟!!!مرینتتت به این هلویی(هلوش از جنس کفشدوزکیش:|||)*خیلی خب پس باید به مری یاد بدیم که بهش بگه دوست دارم:/-خیلی خب تو برو لباست رو بپوش *باشه. (از زبون مرینت):کورالین و رامونا داشتن میومدن مدرسه ما راستش خوشحالم اینطوری هم با الیا هستم هم با اونا البته انگار همشون میخوان منو به زور به ادرین بچسبونن-۰- اخه من نمیتونممممم از کجا معلوم خراب نکردم:(صبحانه رو خوردم و با مامان خداحافظی کردم و دم در خونه رامونا و کورالین منتظر موندم(چه عجب دیر نکردی-_-)-اومدیم!زیاد موندی اینجا؟ -نه تازه اومدم اتفاقا *خوب پس بریم فقط یه سوال مری؟ -بله؟ *چرا به ادرین نمیگی که……؟ -میخوام بگم اما…… *خیلی خوب پس منو کورالین کمکت میکنیمممممم -نیاز نیست *چرا هست تو هیچی نگو -اه باشهههه-_- *اینجاست؟ -اره بیاین تو -اوممم مری تو اینجا فرندی داری؟ -اره الیا هست^_^ *اهان -اونا اونجاست! *اخیش معلم نیومده-_- الیا:دختر دیروز کجا بودی؟!نگرانت شدم!اینا کین؟!میشناسیشون؟! -خوبم خوبم!اره دخترخالم و دوستش تازه اومدن اینجا از کانادا اومدن &اوه سلام من الیا سزر هستم خوش اومدین *این حرف ها رو ولش چرا مری نمیتونه مخ ادرین رو بزنه؟(از همین الان شروع کردن به این بحث) &اوه تو هم میدونی؟!=))پس بهتره نقشه بکشیم فعلا نه!چون ادرین الان اومده ببین! -آیی اوه ببخشید معرفی نکردم من کورالینم اینم راموناس *-*


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

*داستان معجزه گر ها*قسمت۱*

جمعه 31 فروردین 1397 10:56 ق.ظ

نویسنده : Coraline Geats❣️
اینم یکی داستانامه*-*میخوام یه داستان عادی هم بنویسممممم حالا فعلا دارم فکر میکنمممم تیزر داستان: همه چیز از اون زمان شروع شد که خواستیم بریم فرانسه به نظر من همه چیز بد به نظر میومد یه مدرسه جدید....دوستی جدید...شهر جدید....اما بعدا فهمیدم این بهترین اتفاق زندگیم بوده....این مهاجرت نه تنها زندگی منو تغییر داد بلکه منو هم تغییر داد:)چون الان من یه قهرمان هستم*-* و حالا مرینت: در روز ها مرینتم....یه دختر عادی با یه زندگی عادی……اما من یه چیزی دارم که هیچ کس در مورد اون چیزی نمیدونه……چون من یه راز دارم:) ****************************************************************************** (از زبون کورالین): -زییییییییینگگگگگگگگگگگگگگگگگ زیییییییینگگگگگگگگگگگ(خدایی چقدر این الارم ها رو مخن-_-) +اه کی ساعت ۱۲ شد؟:/ تو یکی خفه-_- صدای جیغ از اتاق رامونا میومد………راستش الان ما تو خونه پدربزرگ و مادربزرگمون هستیم باب و لورا*-*که البته امروز باید بریم:(اهان رامونا دخترخالمه(با اندکی تغییر:||) حالم دیگه داره از همه چیز بهم میخوره همه چیز بهم ریختس……اون از شغل بابا……اینم از من -جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغغ کمممممککککککککککککککککککککک‎ککککککککککککککککککککککککککک اه نمیذارن تو خلوت خودمون خوش باشیم که-_- گفتم اوضاع همه چیز خرابه. -چیشده رامونا چرا اینقدر جیغ می‌زنی؟!!!! با دیدن اون صحنه کپ کردممممممم0-0 فیلیکس(پسر خالم) داشت رامونا رو از پنجره مینداختتتتتتتت۰-۰. -فیلییییکسسسس! داری چه غلطی میکنیییییییییی؟!!!!! ^مگه نمی بینی؟-_- دارم میندازمش دور خیلی رو مخه:/. وقتشه که از جادو کمک بگیرم با جادوی صورتی رامونا اوردم کنار خودم :) باید یه چیزی رو بگم………خب راستش ما آدم های عادی نیستیم (حیوون نیستیم-_-)ما تو مدرسه هامون جادو و تغییر شکل حیوونی(آخرش هم حیوون در اومد:||)و زمان و ذهن خوانی و…………داریم. اما درس های ریاضی یا چمیدونم اینا هم داریم ولی اونا بیش‌تر مثلا من جادوم خیلی قویه ولی رامونا توش افتضاحه……………………/•_•\. و هر کی تو اون درسا یه مهارت رو داره و خداروشکر اونا نمره ای نیستن…………هر کی مهارت خودش:)و تو جادو ها هم باید بگم که هر کی جادوش یه رنگی داره مال من صورتی کم رنگه*-*………………خوب بهتره ادامه رو بخونیم. +پسره ی حیوون بگیر بخور. کفش پاشنه بلند فیروزه ایش رو به سمت فیلیکس پرت کرد ولی جاخالی داد و فرار کرد-_- +پسره ی بیب حالم ازش بهم میخوره اگه نیومده بودی الان پام شکسته بود. -قبول کن تو هم خیلی رو مخیی=/یکم جادو یاد بگیری بد نیستا§. +عزیزم هر کی مهارت خودش من که مثل تو جادوم خوب نیس که=/من تو تغییر شکل حیوونی خوبم(عااااااااااااااا-_-). -باوشه باوشه!چمدونت رو جمع کردی؟ بعدازظهر حرکت داریم به سمت فرانسه +میدونم اره بابا من که دلم برای کانادا خیلی تنگ میشه(نکته:کشور فرانسه و کانادا هر دو به زبون فرانسوی حرف میزنن). **************************************** (از زبون مرینت): قراره برم به یه مدرسه شبانه روزی…………از اسمش خیلی میترسم حتی باید از خانواده هم دور باشم(نکته:اینجا مرینت هنوز میراکلس نگرفته و ادرین رو نمیشناسه)راستش من تک فرزندم………همین که تنها بودم الان تنها ترم میشم:(………………سرم رو به دیوار چسبوندم…مدرسه تو شهر مارسی هست یعنی یه شهر دیگه(نکته:مارسی یکی از شهر های فرانسه س) وای مرینت!………………………. مثبت باش:(اونجا بهترین مدرسه کشوره :)از کجا معلوم یه دوست پیدا نکنی؟یا حتی شاید عاشق اون مدرسه شی؟یا عاشق جادو بشی؟. یا عاشق یک نفر بشی؟(ای منحرف از همین الان به فکر عاشق شدنه:|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||). فردا اول سپتامبره یعنی باید باید برم مدرسه ………………. ********************************* (از زبون ژاکلین): مثل همیشه موهای قهوه آییم رو شونه کردم و به چشمای سبزم نگاه کردم خوشبحال پسری که قراره من مال اون شم(ای خود شیفته:||||||||||||||) قرار بود فردا برم تو یه مدرسه شبانه روزی خیلی معروف برای همین خیلی هیجان دارم*-*. راستش من مدل معروف کشور ایرلندم*-* ولی بخاطر مدرسه شبانه روزیم اومدم مارسی چون اونجا یه مدرسه خیلی معروف داره. ناخن هامو لاک قرمز زدم موهامو گیس کردم و رو شونم انداختم یه شلوار جین با یه لباس صورتی و کتی که زمینه ی سفید داشت و رنگ های صورتی هم دور برش پوشیدم و یه کفش ابی ساده خیلی خب!!!!!!! من اومدمممممممم مدرسهههههههههه*-* ******************** آنچه که خواهید خواند: به یه دختر برخورد کردم………………………


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سلامممممم

جمعه 31 فروردین 1397 10:54 ق.ظ

نویسنده : Coraline Geats❣️
امروز میتونم پست بزارم چون تبلتم رو به مدت یک روز گرفتمممممم:]


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سلام نویسنده ی جدید هستم ⁦^_^⁩

پنجشنبه 30 فروردین 1397 11:09 ب.ظ

نویسنده : ✨Margaret✨
سلام مارگارت هستم نویسنده جدید این وب ⁦;-)⁩ امیدوارم از مطالبی که میزارم خوشتون بیاد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 فروردین 1397 11:13 ب.ظ

رمان سرنوشت بی پایان قسمت بیست و سوم

پنجشنبه 30 فروردین 1397 09:38 ب.ظ

نویسنده : ♡ Maedeh ♡
اینم از قسمت بعدی
ببخشید دیر شد

ادامه مطلب

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

عکس شخصیت رمان

پنجشنبه 30 فروردین 1397 05:33 ب.ظ

نویسنده : ♡ Maedeh ♡
مهرزاد   و   مهرداد
آپلود عکس و فایل رایگان و دائمی


دربارشون نظر بدید



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 فروردین 1397 05:42 ب.ظ

پانیذ

پنجشنبه 30 فروردین 1397 05:25 ب.ظ

نویسنده : ♡ Maedeh ♡
به نظرتون این پانیذ باشه خوبه؟
آپلود عکس


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 فروردین 1397 05:27 ب.ظ

بالاخره یاد گرفتم عکس بزارم ^_^

پنجشنبه 30 فروردین 1397 04:46 ب.ظ

نویسنده : ♡ Maedeh ♡
آپلود عکس


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 فروردین 1397 04:48 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
ftfg.mb

ابزار هدایت به بالای صفحه